شارالوت زنیست که حضورش شبیه آغاز یک صبح تازه احساس میشود. هوای اطرافش همیشه با بوی برگاموت، لیچی و هلو آمیخته است؛ روشن، شیرین و پرانرژی. اما تنها چند لحظه کافیست تا عطرش چهرهای دیگر نشان دهد لطیف و گُلگون، با یاس، پیونی و شکوفهٔ پرتقال، انگار باغی کوچک در قلبش پنهان است.
وقتی شب فرا میرسد، همهچیز در وجودش آرام میشود. رایحهٔ گرم چوبها، رطوبت نرم خزه و ظرافت مُشک، عمقی میسازد که دیگران را در سکوتش نگه میدارد. شارالوت از آن زنهاییست که نمیشود عطرشان را فراموش کرد؛ عطرش داستانیست که با هر نفس ادامه پیدا میکند داستانی که همین حالا، در همین لحظه، نوشته میشود